تبلیغات
دکتر صاحباری - دل نوشته
دکتر صاحباری
صفحه نخست       پست الکترونیک          تماس با ما              ATOM            طراح قالب
گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من
درباره وبلاگ


این وبلاگ به پاسخدهی سوالات رایج در مورد بیماری های روماتیسمی و شیوه درمان و عوارض آنها و راههای پیشگیری از عوارض و ابتلا به بیماری های شایع جامعه کنونی مانند آرتروز و پوکی استخوان می پردازد

مدیر وبلاگ : دکتر مریم صاحباری
نظرسنجی
وبلاگ پیش رو چقدر در پاسخ دهی به سوالات شما مفید است؟




 ماههای اول کشیک سال یکیم بود .  کشیک اورژانس داخلی بیمارستان امام رضا سال 79 ، شب  سرد و بسیار شلوغی بود. ما یک رزیدنت اورژانس سال یک بودیم که مشاوره ها و بخش مسمومین ونفرولوژی رو هم پوشش می دادیم. اون شب بچم خیلی بیقراری می کرد 15 ماهش بود و برای اینکه بهش شیر بدم آورده بودنش اورژانس . مدت یک ساعتی مادر شوهرم توی اتاق نشست تا من بتونم برم ،هنوز 10 دقیقه نگذشته بود که از اساتید بزرگوار داخلی که براشون احترام زیادی قائلم آمدن برای ویزیت . بچه ها به در اتاق زدند که ویزیت شروع شده . من هم بچه رو به مادر بزرگش دادم و دویدم سر ویزیت .  صدای گریش که از راهرو رد می شد تا بره خونه تو گوشم بود. بیمار بدحال زیاد بود و من همین طور شیر م می ریخت و لباسمو خیس می کرد. نمی دونستم چیکار کنم واین قضیه که خیلی عصبیم کرده بود و خجالت می کشیدم ادامه داشت. کل جلوی روپوشم خیس شده بود. استاد نگاهی به من انداختند و گفتند برم بیرون خودشونم آمدند. پرسیدن چرا این جوری شده و من توضیح دادم. تا می تونستن دعوام کردن که چرا این کارو کردم و نگفتم که دیرتر می ام و چرا رفتم سر ویزیتشون، بعد آهسته پرسیدن تو راجع به من چی فکر کردی؟ یعنی فکر کردی اگه به یک بگی به من بگه تو چه وضعی هستی من بازم صدات می کنم؟" . باز هم خجالت کشیدم . نمی دونستم از بچم ، از استاد از خودم از چی باید بیشتر خجالت بکشم. نصفه های شب بود که برگشتم به اتاقم . پشت پنجره اتاق ما اون موقع حیاط کوچکی بود که ماشین ها کپسول اکسیژن خالی می کردن با اون صداهای وحشتناکش ولی حالا صدای ناله ظریفی می اومدا، صدای زن بود . ناله ای که زمزمه ای داشت و قطع و وصل می شد. همه جا آروم بود کم کم صداشو تشخیص میدادم:  به مازندارنی  گریه وناله می کرد و من میفهمیدم: خدایا جان من رو بگیر تا امشب رو نبینم ، خدایا از من این امتحان بزرگ رو نگیر که سربلند بیرون نمیام ، خدایا کجایی ؟ هستی ؟ نیستی ؟ می بینی ؟ می شنوی ؟ می فهمی ؟ اگه میخوای ببیریش من رو ببر؛ زودتر ببر عذاب نکشه طاقت دیدنشو ندارم. اون گریه می کرد و من پشت پنجره خشک شده بودم شاید نمی خواست بدونه که من می شنوم. دوباره کفشامو پوشیدم تا برم بیرون ببینم چه خبره مریضش تو اورژانس ماست؟ به راهرو که رسیدم پرستارا دویدن  دور تختی که یک پاراوان دورش بود. و من هم با اونها ، بیمار جوانی بود در مراحل آخر که همه کاری شده بود و دیگه کاری نمی شد براش انجام داد و دیگه تمام کرده بود. برگشتم تو اتاق سپیده زده بود و پشت پنجره دیده می شد. کسی نبود. برگشتم تو اورژانس همون صدا بود که از رمق رفته بود و باز به سختی داد میزد :می خوام ببینمش چرا نگفتین آخرشه که وقتی میرفت بالا سرش باشم ؟ باهاش خداحافظی کنم چرا نگفتین نرم بیرون . رفتم جلو آهسته بهش گفتم تو بالاتر از این بودی ، باهاش خداحافظی کردی صداتو شنیده , عذاب نکشید و راحت رفت. نگاهمون به هم گره خورد، نمی دونم چی فکر کرد ، شاید خوشش نیامد ،ولی  پیشونی فرزندشو بوسید ومن به اتاقم برگشتم.

از اون شب مجبور شدم بچمو از شیر بگیرم تا اینقدر شب هایی که نیستم  بی قراری نکنه ، و هنوزم  نمی دونم کدوم یک از کارهایی که اون شب  انجام دادم درست بود.  فقط می دونم که اون شب وقتی به ناله های اون زن و راز و نیازش گوش میدادم به وضوح فهمیدم مادر لغتی فرای درک و فهمه  





نوع مطلب : دل نوشته، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
یکشنبه 12 آبان 1392
دوشنبه 16 مرداد 1396 05:11 ب.ظ
Hmm it appears like your blog ate my first comment (it was super long) so I guess I'll
just sum it up what I submitted and say, I'm thoroughly
enjoying your blog. I as well am an aspiring blog writer but I'm still new to everything.
Do you have any tips and hints for beginner blog writers?
I'd definitely appreciate it.
دوشنبه 25 اردیبهشت 1396 03:40 ق.ظ
Link exchange is nothing else however it is simply placing the other person's blog link on your
page at proper place and other person will also do same in favor of you.
دوشنبه 3 آذر 1393 11:54 ب.ظ
عاشقتونم. یادتون باشه اگه روزی هیچ کسی تو این دنیا شما رو دوست نداشته باشه و هیچ کسی دعاگوی شما نباشه بازم ۱ نفر اینجا هست که از ته دل دوستتون داره و اگه قابل باشه دعاگوی شما هست تا ابد .واقعا خدارو بابت خلق بعضی از انسانهاش از صمیم قلب شکر میکنم. چه خوبه که هستین.
دوشنبه 3 آذر 1393 11:13 ب.ظ
عاشقتونم. یادتون باشه اگه روزی هیچ کسی تو این دنیا شما رو دوست نداشته باشه و هیچ کسی دعاگوی شما نباشه بازم ۱ نفر اینجا هست که از ته دل دوستتون داره و اگه قابل باشه دعاگوی شما هست تا ابد .واقعا خدارو بابت خلق بعضی از انسانهاش از صمیم قلب شکر میکنم. چه خوبه که هستین.
پنجشنبه 7 فروردین 1393 01:32 ب.ظ
متن قشنگى بود, شرایط مشابهشو تو خونوادم دیدم, یه حسه استیصاله که نمیدونى باید چه کارى انجام بدى, یه بار عوض شدن جای آدم از کادر درمانى به جایگاه کسى که مریضه اند استیج داره دیده آدمو به واکنشهاى اونا خیلى عوض می کنه,
دکتر مریم صاحباری
امیدوارم هیچ کس این شرایط رو تجربه نکنه و امیدوارم که ما کادر درمان به خوبی برای برخورد مناسب با بیمار تجهیز بشیم و روزی موقع ویزیت ماها مددکار اجتماعی هم جزیی از گروه باشه نه اینکه مثل پرستار بیمار که الان دیگه از ویزیت حذف شده ...... چه بگویم .....
جمعه 8 آذر 1392 09:15 ب.ظ
باز هم گریه م گرفت خانوم دكتر، مطلب تاثیرگذارى بود...:'(
ممنون
سه شنبه 5 آذر 1392 07:14 ب.ظ
سلام خانم دکتر
در حال ترجمه یک کتاب هستم، وقتی این دلنوشتتونو خوندم ناخوداگاه اشک از چشام سرازیر شد، پدر و مادرم جلوم نشستن تلویزیون نگاه میکنن، مجبور شدم یجوری جلو چشامو بگیرم تا این صحنه رو نبینن...
تا الان برای مسائل بیخودی خیلی از لحاظ روحی خودمو درگیر کرده بودم ولی وقتی این نوشته رو خوندم...
امیدوارم همواره پرتوان باشید
دکتر مریم صاحباری
سلام ممنونم از نظر شما ، همه ما بخصوص خود من خیلی وقت ها بدون اینكه متوجه بشیم عمر و وقتمون رو درگیربیهودگی ها میكنیم ای كاش كسی دوربین رو كنار بزنه و همون موقع بگه به واقعیت ها نگاه كن !
سه شنبه 5 آذر 1392 06:04 ب.ظ
اون قدر برام تاثیرگذار بود که نتونستم کامنت نذارمو رد بشم.
الان داشتم یه کتاب از تولستوی میخوندم وسطش اومدم رو وبلاگ شما و این داستان بیشتر از تولستوی منو مجذوب خودش کرد.
حسودیم میشه به دانشجوهاتون که همچین استادی دارن...
پنجشنبه 23 آبان 1392 09:23 ب.ظ
سلام مریم جون من امروز وبلاگ شما رو یافتم منبع عظیمی از اطلاعاتی كه دنبالش بودم .دلنوشتتون عالی بود.فقط می تونم بگم فتبارك الله احسن الخالقین.
دکتر مریم صاحباری
سلتم عزیزم ممندنم باعث افتخاره
پنجشنبه 16 آبان 1392 04:10 ب.ظ
چاپلوس نیستم.پیش دوستام همیشه تو هر روتیشنی ازم پرسیدن استاداتون کین باافتخار گفتم فقط د.صاحباری حتی روتیشنهای امام رضا.
دکتر مریم صاحباری
ممنونم از شما. همه ما در دوران کارمون خاطرات خاصی داریم که چالش های بزرگی در زمان خودش بوده و همه ما زمانی در این شغل مجبور شدیم تصمیم های سریعی بگیریم که شاید خوشایند نبوده و بعد در حالی که اون شرایط رو فراموش کردیم خودمونرو بارها قضاوت کردیم و حتی دیگران رو هم بدون در نظر گرفتن موقعیت ها قضاوت کردیم . شاید درست شاید غلط ولی گفتنش با کسایی که این شرایط رو پشت سر گذاشتن و شما رو قضاوت نمی کنن فقط به شما گوش میدن پر از لطف هست. همیشه و همه جا براتون آرزوی سعادت دارم
چهارشنبه 15 آبان 1392 01:27 ب.ظ
خانم دکتر امیدوارم همیشه بر چهره فرزندت خنده باشه
یکشنبه 12 آبان 1392 05:36 ب.ظ
خیلی قشنگ بود . انشاالله خدا جون بچه ات رابرایت نگه دارد.
دکتر مریم صاحباری
ممنونم عزیزم .امیدوارم خدا هیچ مادری رو امتحان به این بزرگی نكنه و خدا شما رو هم با خانواده سالم نگهداره
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر





آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی