تبلیغات
دکتر صاحباری - دل نوشته : حکایت طنز
دکتر صاحباری
صفحه نخست       پست الکترونیک          تماس با ما              ATOM            طراح قالب
گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من
درباره وبلاگ


این وبلاگ به پاسخدهی سوالات رایج در مورد بیماری های روماتیسمی و شیوه درمان و عوارض آنها و راههای پیشگیری از عوارض و ابتلا به بیماری های شایع جامعه کنونی مانند آرتروز و پوکی استخوان می پردازد

مدیر وبلاگ : دکتر مریم صاحباری
نظرسنجی
وبلاگ پیش رو چقدر در پاسخ دهی به سوالات شما مفید است؟




دوستی از دوستان خوب وبلاگم کامنتی گذاشتن مبنی بر اینکه اولا دل نوشته ها عنوان داشته باشند. ثانیا از کامنت ها ی دوستان خیلی لذت بردند و می خواستند کامنت ها با اسم باشد تا معلوم شود از کیست ، اولی چشم ، دومی به اختیار وب خوان های محترم چون حق آنها است که هر گونه دوست دارند کامنت بگذارند.

و اما حکایت طنز

در کتاب زبانی که میخونم داستان های طنزی هست کوتاه برای اینکه با ادبیات آشنا شی در عین اینکه به خاطر سیستم طنز بودنش جذاب هست و دوست داری پشت سر هم بخونیش

البته هنر طنز گویی برای ایرانی جماعت و خندوندنش با سایر جاها متفاوته و ایرانی کمی سخت تر می خنده و بنابراین طنز پرداز ایرانی بسیار متبحر تره و اما بگذریم

در یکی از این داستان های کوتاه اومده بود:

خانمی به اسم جونز فانت که خانمی چاق و پیر و پولدار بود باغبان مسن و کار کشته ای رو استخدام میکنه . با اینکه خودش از باغبونی هیچ سر در نمی آورده همش تو کار باغبونه دخالت می کرده . یک روز باغبونه جوش میاره و بهش می گه (الفانت)به معنی فیل بر وزن (جونز فانت) . خانوم عصبانی میشن و ازش شکایت میکنن به دادگاه.  وکیل خانومه در نهایت به این باغبونه می فهمونه که محکوم شده و باید جریمه نقدی بده. در آخر باغبونه می پرسه : من محکوم شدم یعنی اینکه به یک خانوم نمیشه بگم فیل؟! و قاضی می گه نه نمی شه بگی . باغبونه فکری می کنه و باز می گه ببخشید می تونم به یک فیل بگم خانوم؟!!! قاضی نگاهی میندازه بهش و میگه بله می تونی بگی . باغبونه باز می پرسه پس اگه به فیله بگم خانوم محکوم نیستم؟!! و قاضی داد  می زنه نه ! بعد باغبونه رو میکنه به خانم جونز فانت و میگه خداحافظ خانم!!! 

در یکی از داستانشم آمده بود که

 پسر بچه ای که تازگیا فهمیده بود مامانش حامله است داشت بیرون بازی میکرد. میاد تو خونه میبینه مامان بابا  دران حرف میزنن. بعد صداش می کنن و میگن جیمی جون، چون برادر جدیدیت داره میاد می خوایم خونمونو عوض کنیم و بریم یک جای بزرگتر و اتاق تو رو هم می بریم طبقه بالا همون طور که دوست داشتی! جیمی فکری می کنه و میگه بیخود زحمت نکشین این بچه هر طور هست خونه جدیددو پیدا می کنه و میاد پشت دراتاق من !! 

 





نوع مطلب : دل نوشته، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
شنبه 21 دی 1392
سه شنبه 6 تیر 1396 09:44 ق.ظ
Hi i am kavin, its my first time to commenting anyplace, when i read
this paragraph i thought i could also create
comment due to this sensible piece of writing.
سه شنبه 2 خرداد 1396 10:00 ق.ظ
I think this is among the most significant information for
me. And i'm glad reading your article. But should remark on some general things, The web site style is great, the articles is really
excellent : D. Good job, cheers
یکشنبه 22 دی 1392 10:20 ق.ظ

خسته نباشی خانم دکتر با این همه زبان خوندن!
مثل اینکه تو درس زبان شاگرد تنبلی بودی که حتی وقتی دکتر هم بودی معلم سرخونه میاوردی و الانم داری بازم می خونی.
ازشما بعیده.
چه بگم والله!!!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر





آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی